|
تا کی باید به دل بگم بساز بساز . بسوز بسوز
|
یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد میزد کهنه قال می خرم دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید
بغضش شکست!!
اول ماه است ونان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست.....؟!
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خری....؟!
سکوت!!!!
و او باسکوتی تلخ فریاد می زند.

خدا
حواست ونگاهت به من هست؟
توی این قصر خیالی
که واسه خودم می سازم
روی ابرهای شمالی
جای من همیشه تنگ
توی اون قلبی که سنگ
اما خوب اینجا توی قلبم
جای تو خیلی قشنگ.....

ستاره است که فاصله انداخته
ببین
ببین آسمان چه پر ستاره است!!
من در خیال خود
روی صفحه بوم سفید تو
سیاه کشیده می شوم
اما بگو ببینم
در چشمان تو
آیا من
اصلا دیده می شوم؟!
دست دلم را گرفته ام وبرای
برای آرزوهایم وآرزوهایت دعا میکنم!.....
خدای مهربون .............
می شنوی!